![]() |
![]() |
|
| بايد گاهي سكوت كنيم:شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:21 توسط عدالت |
|
|
شیخ صدوق (ره) در امالی از ابراهیم بن ابی المحمود روایت كرده كه حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند همانا ماه محرم ماهی بود كه اهل جاهلیت قتال در آن ماه را حرام میدانستند و این امت جفا كار خونهای ما را در آن ماه حلال دانستند و هتك حرمت ما كردند و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسیر كردند و آتش در خیمههای ما افروختند و اموال ما را غارت كردند و حرمت حضرت رسالت (ص) را در حق ما رعایت نكردند، همانا مصیبت روز شهادت حسین علیه السلام دیدههای ما را مجروح گردانیده است و اشك ما را جاری كرده و عزیز ما را ذلیل گردانیده است و زمین كربلا مورث كرب و بلاء ما گردید تا روز قیامت، پس بر مثل حسین باید بگریند گریه كنندگان، همانا گریه بر آن حضرت فرو میریزد گناهان بزرگ را. پس حضرت فرمود كه پدرم چون ماه محرم داخل میشد تا عاشر محرم چون روز عاشورا میشد آن روز مصیبت و حزن و گریة او بود و میفرمود امروز روزی است كه حسین «ع» شهید شده است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم دی 1388ساعت 1:31 توسط عدالت |
|
|
بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند.
زخمها لاله باغ بدنش رابردند .
اهل صحراى تجرّد کفنش رابردند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:35 توسط عدالت |
|
|
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
از چهارم تا سیزدهم ماه محرم وبلاگ نوشیروان با جدیدترین عکسها از مراسم اعزاداری نوشیروان آپدیت میشه با ما همراه باشید تا نوشیروانی سبز داشته باشیم.
ای ماه خون، بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم كربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سكوت تاریخ را در هم می شكنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می كنی. بار دیگر از راه میرسی و برف سكوت را با آفتاب عشقی كه بر آسمان سینه داری، آب می نمایی و آن را به اقیانوس خروشان فریاد می رسانی! ای ماه خدا! قدومت گرامی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:43 توسط عدالت |
|
|
پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به
سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآييي!! صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسر با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟ پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان رابه تو خواهد داد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:23 توسط عدالت |
|
|
عید غدیر خم برهمشهریان و همکدیان مبارک باد
*فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة پس برسانند حاضران غائبان را و پدران فرزندان را تا روز قيامت.
عید غدیر خم
زیاد بن محمد گوید: بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم و گفتم: آیا مسلمانان عیدی غیر از عید قربان و عید فطر و جمعه دارند؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 2:24 توسط عدالت |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 2:12 توسط عدالت |
|
|
نیمه شبی روی سنگ فرش خیابانی راه میرفتم . باران نم نم می بارید . باد مرا نوازش میکرد . شب سردی بود . پا برهنه بودم .انگار روی فرشی سنگی راه میرفتم و راضی بودم . اما در دلم غم عجیبی نهفته بود . غمی که هر بار باعث شکستن آن بغض ناتمام میشد . چشمانم لرزید . اشک های محرومانه ای از چشمانم جاری میشد . شب عید بود . مردم در خانه هایشان کنار خانواده در کنار شومینه شب عید را بیدار مانده بودند و صحبت میکردند . بی هدف به گوشه ای از پیاده رو پناه بردم . سکوت شب خیلی حرف ها با من میزد . نور تیرک فلزی چراغ کنار خیابان چشم مرا خیره کرده بود .منتظر کسی بودم . کسی که مرا بفهمد . نه به من جا و غذا دهد . صدای سقوط قطرات ریز باران مرا آرام میکرد . رفته رفته خوابم برد . گفت : اطرافت را نگاه کن ! خدا نزدیک است . گفتم او را نمیبینم . گفت : باز هم نگاه کن . دیدم باد مرا نوازش میکند . باران مرا میخنداند . نور چراغ به من گرما میدهد . سنگ فرش خیابان برایم نرم شده بود . نور ماه که روی خیابان خیس افتاده بود دلم را روشن کرد . ناگهان بیدار شدم . دستانم سرد بود . اما دلم گرم بود . من خدا را در آنها دیدم . صبح شده بود . مردم که از آن خیابان رد میشدند پسر بچه ای را دیدند که به راحتی خوابیده . هر چه او را صدا کردند جوابی نداد . انگار تبسمی در چهره اش بود . او به مهمانی خدایش رفته بود تا شب عید را جشن بگیرد . عجب مهمانی بود . او دلش نمیخواست از آن مهمانی برگردد . و خدا هم آرزویش را برای همیشه برآورده کرد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:48 توسط عدالت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| وبلاگ دوستان |
|
Heaven نوشيروان آراز اولکسی |
|
RSS
|